close
تبلیغات در اینترنت

داستان واقعي

جستجوگر پیشرفته






آخرین ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازدید توسط
خودت را بشناس سلام 0 203 darya
خودت را بشناس ۱۰ ناگفته‌هایی در مورد مشارکت نوکیا و کارل زایس 0 284 darya
خودت را بشناس آرايشگر شما مي‌ تواند جانتان را نجات دهد! 0 184 darya
خودت را بشناس زماني براي زنده كردن مجدد موها 0 160 darya
خودت را بشناس بیوگرافی حامد بهداد+عکس حامد بهداد 0 421 yekta
خودت را بشناس دانلود تيتراژ پاياني سريال زيرهشت زير 8 با صداي محمد اصفهاني 0 249 yekta
خودت را بشناس متن آهنگ به لاله در خون خفته آهنگ انقلاب 0 212 yekta
خودت را بشناس متن آهنگ جمعه ها پويا بياتي آلبوم كشتي نوح 0 404 yekta
خودت را بشناس دانلود آهنگ حس غريب با صداي علي لهراسبي در وصف امام زمان(عج) 0 762 yekta
خودت را بشناس دانلود آهنگ این پیروزی خجسته باد آهنگ انقلاب 0 239 yekta
خودت را بشناس ضرب المثل 0 183 yekta
خودت را بشناس تعريف مثل 0 161 darya
خودت را بشناس متن آهنگ این پیروزی خجسته باد 0 172 darya
خودت را بشناس متن آهنگ مثل شيشه مرتضي پاشايي 0 302 darya
خودت را بشناس متن آهنگ هوا دلپذیر شد، گل از خاک بردمید آهنگ انقلاب 0 554 darya
خودت را بشناس متن آهنگ بوي گل سوسن و ياسمن آيد 0 215 darya
خودت را بشناس سرود زيباي اي ايران كه در وصف وطن عزيزمان ايران سروده و اجرا شده است با صداي زيباي مج 0 227 darya
خودت را بشناس انتخابات، نابودکننده دشمن 0 186 darya
خودت را بشناس ورزش هاي ساده در محل کار 0 193 darya
خودت را بشناس دولت به کارمندان خود سبد کالا می‌دهد 0 165 darya



يك داستان واقعي
 

محمد(1) پس از كارهاي روزانه کنار نهر جوي آبي خسته و افتاده نشسته بود. از سپيده دم آن روز تا دم ظهر يكسره كار كرده بود. به پشت دراز كشيده بود و به ازدواج و آينده خود مي انديشيد. چقدر علاقه داشت همه فرزندانش را خوب تربيت كند و آنها را جهت تحصيل علوم ديني و سربازي و خدمت گزاري امام زمان(ارواحنا فداه)، به نجف اشرف بفرستد. خودش كه در اين باره به آرزويش نرسيده بود. در فراز و نشيب زندگي، درس و بحث طلبگي را نيمه تمام گذاشته و از نجف به«نيار»(2) برگشته بود.«عجب خيالاتي شدم، با اين فقر فلاكت چه كسي عقلش را از دست داده تا به من دختر بدهد؟ خب درست است كه خدا روزي رسان و گشايش بخش است، اما من بايد خيلي كار كنم. امسال شكر خدا، وضع زراعت و باغ و دام بد نبود، ولي...». از فكر و خيال كه فراغ شد، زود از جا برخاست. ترسيد كه وقت نماز دير شده باشد. لب جوي نشست تا آبي به سر و صورت خسته خود بزند كه سيب سرخ و درشتي از دورترها نظرش را جلب كرد:..عجب سيبي!... چقدر هم درشت است!... چقدر قشنگ و زيبا! سيب را كه گرفت، با شگفتي و خوشحالي نگاهش كرد.


...ادامه مطلب

امتیاز :

برچسب ها : ازدواج , ازدواج با دختر كر و لال , داستان واقعي ,
ازدواج با دختري كرو كور و شل! نوشته شده در یکشنبه 6 فروردين 1391 ساعت
   توسط : دريا


کلیه حقوق این سایت ، متعلق به yasweb می باشد و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است .